ساقی

 

 

کاش می دیدم چیست

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست

آه ٬ وقتی که تو ٬ لبخند نگاهت را

می تابانی

بال مژگان بلندت را

می خوابانی

آه ٬ وقتی که تو چشمانت

آن جام لبالب از جان جادو را

سوی این تشنه ی جان  سوخته می گردانی

موج موسیقی عشق

از دلم می گذرد

روح گلرنگ شراب

در تنم می گردد

دست ویرانگر شوق

پر پرم می کند ٬ آری ای غنچه ی رنگین پر پر

من در آن لحظه که چشم تو به من می نگرد

برگ خشکیده ی ایمان را                         

در پنجه ی باد

 رقص شیطانی خواهش را

در آتش سبز

نور پنهانی باخواهش را

در چشمه ی مهر

احتراز ابدیت را می بینم

بیش از این ٬ سوی نگاهت ٬ نتوانم نگریست

احتراز ابدیت را یارای تماشای نیست

کاش می گفتی چیست

آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست !!

 

 

 ... !

 

 

 شنبه روز بدی بود ، روز بی‌حوصله‌گی ،
وقت خوبی که می‌شد غزلی تازه بگی ؛


ظهر یک‌شنبه‌ی من ، جدول نیمه‌تموم ،
همه خونه‌هاش سیاه ، روی خونه جغد شوم ؛


صفحه‌ی کهنه‌ی یادداشتای من
گفت دوشنبه روز میلاد منه ،
اما شعر تو می‌گه که چشم من
تو نخ ابره که بارون بزنه ،
آخ اگه بارون بزنه ٬
آخ اگه بارون بزنه !


غروب سه‌شنبه خاکستری بود،
همه انگار نوک کوه رفته بود‌ن
به خودم هی زدم از این‌جا برو !
اما موش خورده شناسنامه‌ی من !


عصر چهارشنبه‌ی من !
عصر خوش‌بختی ما !
فصل گندیدن من !
فصل جون‌سختی ما !


روز پنج‌شنبه اومد
مثل سقائک پیر ،
رو نوکش یه چیکه آب
گفت به من بگیر، بگیر !


جمعه حرف تازه ای برام نداشت،
هر چی بود ، پیش‌تر از این‌ها گفته‌بود !

 

پ.ن : دوشنبه روز میلاد منه ... !

 

 

لــــــوح

 

 

 

 

 

اگر غمی هست، بگذار باران باشد

 

و این بــــــاران را

 

بگذارتا غم تلخی باشد از سر غمخواری

 

و این جنگلهای ســــرسبز

 

در این جـــــــا

 

در آرزوی آن باشند

 

که مگر من ناگزیر به برخاستن شوم

 

تا در درون من بیــــــدار شوند